وقتي متنی را مي خواني- مثلا ً صفحات حدود 502 "طرف گرمانت2 " از " در جستجوي زمان از دست رفته " - به فكر فرو مي روي و كلمات را كه تند تند از جلوي چشمت مي گذرند و تعدادي هم به مغزت مي روند می بینی ، فكر مي كني حيف است همين جوري فقط از جلوي چشمت رد شوند. احتمالا ً كتاب را لحظاتي كنار گذاشته به نويسنده اش هم فكر مي كني، به فضاي تاريخ و جغرافياي نويسنده و قيافه و اشكال اطرافش هم فكر مي كني، به اين كه او دارد تند تند اين صفحات را مي نويسد ،پس به فكرهاي او هم فكر مي كني كه حالا در زمان نوشتن اين سطرها مردي بزرگسال است و دارد خاطرات داستان گونه ي جواني اش را با کمی تغییر مي نويسد و تو هم در جايي ديگر با شرايطي ديگر داري مي خوانيش.تو هم زمان سه زمان را مي بيني: زمان اتفاقات ، زمان نوشته شدن اتفاقات و زمان حال خودت را. يعني تو داري اتفاقات پايان قرن نوزدهم را كه در اوايل قرن بيستم مکتوب شده است را در اوايل قرن بيست و يكم مي بيني. اين است كه تو يك مخاطب مسافر و يك مخاطب در حال گذر از مرز "صرفا ً مخاطب" هستي . پس شايد ديگر به خودت اجازه ندهي با تند تند گذشتن كلمات ، بيش از اين به سه زمان البته غير مقدس در سه قرن توهين كني.
مجموعه شعر " سردخانه " توسط نشر نگاه برای دریافت مجوز روانه ی ارشاد شده است. یعنی هنوز سرنوشت معلومی ندارد. علی کاکاوند
1- برنزی
قرن هاست كه عاشق منشی موزه ام
و دستم را به سويش دراز كرده ام
او فكر می كند من فقط مجسمه ی يك فرمانده ام
كه دستش اتفاقی رو به ميز اوست
و دارد فرمان جنگ می دهد
2- دهكده ی جهانی
دهكده ی جهانی مزخرف همين است :
تو گوشه ی ديواری راديو را به گوشت چسبانده ای
تا صدای اخبارش را ميان بمباران بهتر بشنوی
او روی كاناپه لم می دهد
كانال ها را عوض می كند
تا ببيند در كشور تو چه خبر است
3- تناقض
كلاغ برف را دوست دارد
كبوتر دودكش را
پرندگان با تناقض ها زندگی می كنند
تو هم با اين همه احساسات قفس قناری در خانه داری
۴- آلزايمر
در جاده ی ابريشم بود يا بلوار كشاورز
مردی با پوستينی مغولی يا شلوار جين آبی
رو به رويم شمشير كشيد يا قمه
سكه هايم را می خواست يا اسكناس هايم
ببين من هر چيزی را دوبار به ياد می آورم
آن وقت تو بگو فراموشی گرفته ام
ديروز 15 مهر 1390 مقارن با هفتم اكتبر 2011 آكادمي نوبل سوئد جايزه ادبي اش را به يك شاعر 80 ساله هم وطن خودش به نام آقاي توماس ترانسترومر داد كه از دو نظر مهم بود : اين كه نوبل به يك شاعر داده شد و اين كم اتفاق مي افتد و اين كه نوبل ادبي، سياسي نبود (لااقل تا حالا خلافش ثابت نشده) . در ايران از او يك كتاب شامل برگزيده اشعارش توسط نشر ديگر منتشر شده به نام مجمع الجزاير رويا ترجمه ي مرتضي ثقفيان (ساكن سوئد). دروغ است بگويم همه ي شعرها (يا ترجمه شان)جذاب و تازه هستند. اين كتاب در 2000 نسخه سال 1384 چاپ شده و هنوز كامل فروش نرفته. لابد حالا ديگر ظرف چند ماه به چاپ دهم مي رسد چون ما منتظريم كتاب ها و فيلم ها جايزه بگيرند تا وقت و پولمان هدر نرود. چند شعر از اين كتاب را در ادامه ی مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
La Philosophie dans le boudoir
روانشناسي فرويد شايد بهانه ي اصلي ظهور مانيفست سور رئاليسم بود و تجزيه و تحليل مسائل جنسي هم بهانه ي اصلي و بن مايه ي اصلي نظريات فرويد بوده است پس طبيعي است كه آثار سوررئاليست ها از سكسولوژي حداكثر استفاده را ببرند. چرا كه بخش اعظم ناخودآگاه كه چه بسا آگاهانه به ناخود آگاه پسش مي زنيم به مسائل جنسی مربوط می شود و در آثار هنري نیز نمود پيدا مي كند. در ادامه ي مطلب مي توانيد نقاشي را ببينيد..
ادامه مطلب
نوزدهم فروردین روزی ست که صادق هدایت در ها را بست و شیرگاز را گشود . چشمانش را بست و دهان ها را گشود. دهان هايي كه در مورد خودکشی اش زیاد حرف زده اند و چه عبث است که آدم در مورد علت چیزی کاوش کند که خود تا حالا تجربه نکرده است و...
ادامه مطلب
ملتي كه به سانسور عادت كند نه كتاب شما را مي خواند نه كتاب من را 
روزنامه ی شرق
پنج شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۹
مصاحبه کننده: علی کاکاوند
- شايد تكراري باشد اما شما بيشتر و بهتر از هر كسي چهره ي زشت و كثيف فقر را به نمايش گذاشته ايد، آيا در مورد فقر غلو نكرده ايد؟
- نه ،به هيچ وجه ، چون اين بچه ها شاگردهاي من بودند...
ادامه مطلب
شماره ی۱۰۵۶ روزنامه ی شرق (سه شنبه ۱۶ شهریور۸۹)
این متن تکمیل کننده ی مطلبی است با عنوان " خودسانسوری،خیانت به کلمات" که در شماره ی۱۰۴۵ روزنامه شرق به چاپ رسید . در آنجا بحث این بود که خودسانسوری در واقع خط قرمزهایی است که توسط خود نویسنده بر اثرش اعمال می شود. اما حالا موضوع جسارت در شکستن خط قرمزهاست. یعنی نویسنده نه فقط تن به سانسور نمی دهد بلکه علیه آن می نویسد. این که یک نویسنده خودش را در خطوط قرمز جامعه و حکومت حبس نکند قطعا ً یک موضوع ایده آل است ، اما وای به روزی که نویسنده تمام کارش فقط این باشد که خط ببیند و خط بشکند.
ادامه مطلب
(این مطلب روز سه شنبه ۲ شهریور۱۳۸۹ در روزنامه شرق چاپ شده است.) علی کاکاوند
در مورد سانسور و خودسانسوری مطلب زیاد نوشته شده و کمتر کسی هست که چهار کتاب درست و حسابی خوانده باشد و موافق سانسور باشد. اینجا بحث ما خودسانسوری است. شاید بتوان خودسانسوری را از سه نوع دانست که مرحله به مرحله نویسنده را از پا در می آورد و به شهاب سنگ های آثاراوعمری کوتاه برای درخشیدن می دهد.
ادامه مطلب
( روزنامه شرق ۱۳/۴/۱۳۸۹ علی کاکاوند)
اصطلاح راست و چپ را فقط برای دو جریان سیاسی به کار نمی برند بلکه یکی دیگر از کاربردهای آن برای جهت یابی یا آدرس دادن است،شاید خنده دار باشد اما در اینجا هدف ما بحث در مورد ادبیات آن هم با استفاده ای ابزاری از جهات راست و چپ می باشد. در صفحه ی 9 شماره ی997 روزنامه ی شرق چاپ شده در روز یکشنبه 6 تیر 1389 دو مطلب قابل توجه که تا حدودی به هم ربط داشتند درج شده بود، علت ربط داشتن آن ها این بود که هر دو در مورد ادبیات بودند.
ادامه مطلب
فصل اول را نیز در همین وب سایت ببینید.
اولیس - فصل دوم : نستور
--------------------------------------------------
- تو ، کاچران،کدام شهر او را به یاری خواست؟
- تارنتوم ، آقا.
- عالی، خوب؟
- جنگ بود ، آقا.
- عالی ، کجا؟
ادامه مطلب
ترجمه ی فصل اول اولیس اثر جیمز جویس ( ۱۸۸۲-۱۹۴۱)
ترجمه: علی کاکاوند
آقای دکترمنوچهربدیعی ، اولیس ( یولیسس) را چندین سال پیش ترجمه کرده اند اما این کتاب -به جز فصل ۱۷ آن- ظاهرا تا حالا پشت میله های ارشاد اسلامی مانده است یا شاید هم آقای بدیعی نمی خواهد چاپ آن عواقب بدی داشته باشد(جالب است که دکتر مهاجرانی از عدم چاپ این کتاب که طبق شنیده و گفته ی ایشان خواندن و ترجمه ی آن دشوار است وچاپ ترجمه اش می توانست اثر زیادی بر ادبیات ما بگذارد گلایه کرده است اما خودش هم در زمان وزارت کاری برای آن نکرد). برای من مهم بود بدانم این اثر عجیب که به گفته ی بسیاری از منتقدین و نویسنده ها بزرگ ترین اثرجهان معاصر است چیست. البته برای خواندنش باید اول ترجمه می شد. حالا مناسب دیدم فعلا فصل اول آن را که آماده شده است اینجا بگذارم. فصل دوم نیزبا یک باز نویسی به زودی آماده می شود،اما در مورد ادامه ی کار هنوز نمی دانم چه پیش خواهد آمد چرا که به شدت سخت و وقت گیر،اما شیرین است. این ترجمه خالی از اشکال نیست و بنده مسوولیت اشکالات آن را بر عهده می گیرم اما تاآنجا که توانسته ام امانت دار بوده ام. دوستان کتاب خوان مرا ببخشند که بخش هایی را رنگی تایپ کرده ام و پانوشت هم نوشته ام. این کار را به کمک سایتhttp://www.columbia.eduانجام دادم. برای دیدن تعدادی عکس که شاید کمکی کند اینجا را کلیک کنید.ع ک
-----------------------------------------------------------------
اولیس فصل 1- تلماکوس
باک مولیگان فربه ، به سنگینی از بالای راه پله می آمد ، کاسه ی کف صابون راحمل می کرد با آینه و دسته تیغ ریش تراشی که روی آن بود . قبایی زرد ، با کمر باز ، به آرامی با نسیم ملایم صبگاهی بر دوشش کشیده می شد. کاسه را به هوا برد و آرام خواند: ۱
- Introibo ad altare Dei (من به محراب خداوند خواهم رفت ) ۲
ادامه مطلب
1.
ما بچه های ایران
کارتون نداشتیم به دیدن اعدام می رفتیم
وبا خیال راحت پای دیوارها می شاشیدیم
ادامه مطلب
خداوند برای این آفریده شد که بزرگ باشد بخشنده و میر غضب
آدم و حوا برای این آفریده شدند که توی تاریکی دو موجود شبیه خود به جامعه تولید و تقدیم کنند
من را هم برای این آفرید که همه را به راهی هدایت کنم که نه چپ بود نه راست
و بدین ترتیب مرا بر سرزمینی نازل کرد که زبانم را نمی فهمیدند
پیامبر ساده ای بودم که گول آفریدگار و مردمم را خوردم بعد زمین خوردم
خوب گفتم و بد شنیدم
و در تمام دوران پیامبرانگی ام یک پیرو هم نداشتم
برای آن ها پیامبری ساده که نه پولی داردبرای بخشیدن نه شمشیری برای کشتن آدم به حساب نمی آمد
شنیدم بعدها خداوند هم اسم مرا از لیست اولیایش خط زد و هیچ کس مرا به یاد کسی نیاورد
گفتند: اگر کسی هم او را دیده حتما در خواب دیده او نه جسم داشت نه روح او اصلا نبود
اگر امروز یک آدم بی صاحب را ( بی صاحب یعنی کسی که هیچ کدام از فامیل هایش دردستگاه حکومتی کاره ای نیست ر.ج لقت نامه ی کدخدا ) بگیرند و ببرند و سر به نیست کنند کسی هم نباشد که حتی یک اسم ساده از او را به گوش دیگران برساند او یک گم نام می شود آن کسی هم که او را به چنین وضعی در آورده است گمنام است. حالا ما از کجا بدانیم که امنیت داریم و همین فردا نمی گیرند و نمی برند آن جایی که حالا آیا کسی پیدا بشود اسم ما را اصلا در لیست مردگان بیاورد یا نه ، البته این از یک نظر خوب است که عزراییل غافل گیر می شود و تازه توی آن دنیا هم کسی کاری به شما ندارد چون اسمتان در لیست مردگان نیست پس تا می توانید خوش باشید و گناه کنید که هم لذت دنیا را دارد هم لذت بیشتری در دنیا دارد هم این که بیشتر از همه ی دنیا لذت دارد و هم این که آخرتی برای شما در کار نیست وهم این که لذت دنیا را هم می برید (البته این را انگار قبلاً گفتم) ، تازه آخرتی هم اگر برای شما باشد این قدر زجر کشیده اید و شکنجه شده اید که گناهانتان پاک شده است و چیزی هم طلب کار می شوید و آن یارو دیو دو سر مشعل به دست با کلاه بوقی اش توی جهنم کلی شرمنده می شود اگر چه با دیدن خال کوبی های روی بدنتان احساس روسفیدی می کند و این جاست که ممکن است هوس کند بیاید به کهریزک و اوین و طبقات زیرین وزارت کشوربا دیگر دانشجوها درس بگیرد. سر در این ها هم نوشته اند: ما شیطان را درس می دهیم. آن وقت است که شیطان فکر می کند کلاس خصوصی برایش گذاشته اند.
این بیچاره که روزی عزیز دردانه ی معلم بزرگ " خداوندگار" بود حالا بختش بر گشته و تازه باید با کتاب و دفتر مشقش بیاید سر کلاس این ها ! تازه اکر شانس بیاورد و ستاره دار نشود. البته او در اینجا با حضورش کلی کلاس ها را حال وهوای تازه می دهد چون مدام سوال می پرسد و به قول درس خوانده ها اکتیو است : آقا اجازه میشه بپرسم گمنام ها کیا هستند؟ چند گروه گم نام داریم؟ چه کنیم تاگمنام بمانیم اما در صف خوب هاش ؟ آقا اجازه این چیه؟ آقا چرا این رنگیه ؟ آقا چرا این شکلیه ؟ آقا ترا خدا من دستشویی دارم. آقا گه خوردم . آقا نکن . وای ی ی ی ی ی
می گویند در طول تاریخ پیامبرانی آمده اند برای اصلاح بشر و خون دل ها خورده اند تا توانسته اند یک گروه را به راه راست هدایت کنند و عده ای را به سوی حقیقت سوق دهند. گاهی آدم ها چنان سرکشی می کردند که دیگر انرژی ای برای پیامبرشان نمی ماند تا به راه خود ادامه بدهد به ستوه می آمد و داد می زد داد و بیدادش به آسمان که می رسید خدا می شنید و آن قوم را با سیل و سنگ در یک چشم به هم زدن از بین می برد. خوب چه باید می کردند پیامبر و خدایی که همه جور معجزه و شگفتی را به آن اقوام نشان می دادند اما آخر سر توسط آن ها به تمسخر گرفته می شدند و فحش می شنیدند....
ادامه مطلب
او سنگر بود
از پشتش شلیک می کردند رو به رویش شلیک می کردند
جنگ که تمام شد همه به خانه برگشتند با استقبالی پرشور و
او سنگر بود
سیب بود و ودکا
به امید فریادی که می زنی جوابی نمی شنوی
به سر کوبیدنت به دیوار عکس العملی نیست
نیوتن زر مفت زد در دیوارهای ما چیزی روی قانون طبیعت نمی چرخد
عشق معنی بیماری دارد و بیماری سرزندگی است انگار
سیب نبود ودکا بود
و آن ودکا خدا بود
در آن چار دیواری بسته که نه پنجره داشت نه پرده
انتخاب بین بدتر و بدترین ، دیوار بود
و آن دیوار هم خدا بود
هر کس اگر از راه می رسید می توانست به او زور بگوید
اما هیچ کس نرسید
او تنها بود و تنهایی خدا بود
سیب نبود ودکا نبود خدا نبود
تنها نبود دیوار نبود هر چه نبود بود بود
و از رقص دیوار و مستی در و پنجره
که نه دیوار بود نه مستی نه در نه پنجره نه رقصی
هیجانی بر پا بود که بر پا نبود
سیب نبود سیگار نبود
دکان ها بسته دیوار ها بسته سیگارها بسته
... وهر چه نبود بود ، بود
اینجا هیچ چیزش به قانون جهان نیست
نه عشق بازی اش نه مستی نه دیوار نه سیب
( حتی من که می گویم سیب همه فکر دیگری می کنند اگر همه باشند و فکری بکنند، کسی باور نمی کند سیب میوه ای ست زرد یا قرمز بر درخت که فصلی نارس است و بعد می رسد)
رسید و تمام شد
یک سیب بود یک ودکا
اما در ابتدا ودکا بود و آن ودکا خدا بود
رقص هم در مستی ، دیوار ، نبود، زیبا بود
زیبایی از اول معنایی نداشت (اما گفتم که اینجا همه چیزش با جهان فرق دارد پس زیبایی هم معنای مشخصی دارد)
او نشست رو به روی خودش رو به روی دیوار
از خودش پرسید از دیوار جواب نشنید
در مست نبود دیوار مست نبود او مست نبود
لخت شد و نظری به بدنش انداخت
بر موهای بدنش بر سینه و باسنش بر بازو و دست هایش ران و شرمگاهش
و هیچی نفهمید که چرا لخت شد چرا نظر انداخت
هر چه پرسید از در هم جوابی نیامد (گفتم که اینجا همه چیزش با جهان فرق دارد)
سیب تمام شده بود ودکا تمام شده بود دیوار انگار دیوار نبود
هر چه تمام شده بود ، بود
از مستی به هوشیاری در زد
تا بتواند چیزی با نام تیغ را در چیزی با نام تازه ی حمام بیابد
نشست رو به روی خودش هرچه پرسید جوابی نیامد
تیغ روی دستش کشید آرام
دردی نکشید که دردی هم به جواب تیغ نبود (گفتم که اینجا همه چیزش با جهان فرق دارد)
چیزی ریخت اسمش خون بود و آن خون، خدا بود
رنگش به زبان ما قرمز بود او نمی دانست به زبان ما قرمز هست یا نیست
آن نیست هم خدا بود
ودکا نبود سیب نبود خدانبود دیوار نبود تیغ نبود خون نبود قرمز نبود
هر چه نبود بود ، بود
او هنوز بود در بود ودکا تمام شده بود
سیب فقط هسته هاش بود تیغ به جا بود
این ها را فقط ما دیدیم و فی البداهه اسم گذاشتیم
گفتم که اینجا همه چیزش با جهان فرق دارد
بسیاری از ما از خواندن کتاب به شکل سنتی و از روی برگه های کاغذ و لمس فیزیکی کتاب لذت بیشتری می بریم اما امروزه بسیاری از کتاب ها و مقالات و روزنامه ها در اینترنت وجود دارد و گاهی مجبوریم مطلب مورد نیاز را از روی مانیتور( کامپیوتر یا موبایل ) بخوانیم. در سال های اخیر موضوعی با عنوان کتاب صوتی ( Audio Book ) وارد بازار شده است که به نوعی برای آدم های زیاد کتاب خوان و کم کتاب خوان می باشد( اولی وقت کم می آورد و دومی تنبل و بهانه گیر است ) تا به جای خواندن کتاب از روی صفحه کاغذ یا صفحه نمایش آن را از طریق یک وسیله ی الکترونیکی مثل کامپیوتر یا گوشی موبایل یا MP۳ player گوش کنند . به نظر من این شیوه تا حدودی شبیه و البته بهتر از دیدن فیلمی ساخته شده بر اساس یک رمان است و در واقع به نوعی دور شدن ازاصل کتاب و کتاب خوانی کنونی است اما برای ما که دسترسی به هر کتابی نداریم می تواند بسیار مفید هم باشد چه بسا در آینده خواندن و حتی نوشتن ( با میکروفن) به همین روش انجام بگیرد. این که خواندن (شنیدن یا دیدن ) کتاب با این روش ها تا چه حد خوشایند ما باشد مهم نیست ، مهم این است که مطالعه به هر طریقی مفید است اگر چه خواندن هر مطلب آبکی که به دستمان برسد هدر دادن وقت به حساب می آید و لازم است که هر چیزی را نخوانیم مگر اینکه برنامه ی خاصی مورد نظرمان باشد .
در سایت زیر چند کتاب خوب را می توانید به صورت صوتی به زبان انگلیسی دانلود کنید بعضی دارای متن pdf نیزهستند. کتاب هایی مثل : مسخ ، محاکمه ( کافکا ) – چنین گفت زرتشت ( نیچه )- مرده ( جیمز جویس ) .... البته هنوز نمی دانم ترجمه ی انگلیسی این کتاب ها با کیفیت خوب باشد یا بد . در ضمن می توانید با گشتی در اینترنت سایت ها و کتاب های بیشتری را بیابید.
مثال :مسخ ( اثر فرانتس کافکا )
http://www.thoughtaudio.com/titlelist/TA0020-Metamorphosis/index.html
برای او چیزی نبود که از دست نرفته باشد جز میله ها و دو ظرف آب و دانه
برای او کسی خدا نبود جز دخترکی تنها که از زیادی دوست داشتن زندانی اش کرده بود
برای او آرزو داشتن فقط یک جفت بود
تا او و هم قفس اش به میله هاو دو ظرف عشق بورزند و
خیال کنند اصلا همه چیز از اول سر جای خودش بود
مردمی که فرزندانشان را این همه توسری خور و بدون مسوولیت بار آورده اند هیچ فکر کرده اند که بسیاری از فرزندانشان وقتی در خیابان و کوچه ها راه می روند یا خود را با دیگر مردم دیگر کشورها مقایسه می کنند حسی از حقارت همراه شان هست؟ چرا که اجازه نداشته اند بسیاری چیز ها را ببینند و در یابند چرا که همیشه مصرف کننده هستند و اینجاست که تحصیل کرده ی امروزی فقط در حد امکانات حداقلی مدرن شده است و بحث کردن از خرافات و دروغ های پدرانش برای او قابل قبول تر از موضوعی علمی و منطقی است. باسواد مدعی مدرن ما تبدیل شدن ناگهانی دختر به سگ را به خاطر توهین به مقدسات بیشتر باور می کند تا اتفاقی را که در ژن های یک موجود زنده می افتد. این بیچارگی های بسیار از اسارت و تنبلی فکرها خبر می دهد که همیشه با محافظه کاری پر می شوند. اگر گروهی کسی را پاک و بی غلط بدانند گور خود را کنده اند و او را صاحب خود کرده اند و این یعنی انتقاد نکردن و آزاد نبودن یعنی ساقط کردن حق انسانی از خودشان. این روز ها زیاد می شنوید می گویند مشکل ها از این است که مملکت صاحب ندارد. یک روز در مورد فساد و دزدی در ادارات ایران بحث می شد کسی گفت : خوب دیگر مملکت که صاحب ندارد گفتم : اتفاقا مشکل ما این است که مملکت صاحب دارد.
اگر در ایران قرار باشد روزی آزادی فکر ، بیان و عمل در روزنامه ها و کتاب ها و جلسات و جامعه وجود داشته باشد ( آنچه که در تاریخ این سرزمین وجود نداشته است ) چه می شود ؟ . فکر می کنم بسیاری از نوشته ها و بیان های قبلی که محبوب بوده اند از چشم بیافتند بسیاری از مرده ها و زنده ها باید جواب گوی اتهاماتشان باشند .
به یاد دیوار کاه گلی افتاده ام و بلند نمی شوم
لانه ی مخفی مرا پیدا کردند
برای جمع آوری آذوقه می رفتم که با دم پایی روی دیوار حسابم را رسیدند
شب آمد نشست روی درست رو به روی دندان هایم
و بعد که خواستم بلند بشوم از جایم شستم رفت توی چشم هایم
دیگر یک موجود درسته نبودم
هنوز بخشی از لب هایم ته دم پایی چسبیده است
هر چه جیغ می کشم همه خوابند
فکر می کنند خواب می بینم
فکر می کنند شب نشسته است روی چشم هایم
از میان یادداشت های او که هیچی از بدنش به جا نمانده بود تا بفهمی زن است یا مرد جمله ای بود که می شد زیاد خواند وباز هم فکر کرد :
آدم های اطرا ف من گاهی آن قدر کوچک هستند که تا سکوت می کنی سرت داد می کشند من دلم به حال همه سوخت وقتی دیدم چند نفر تنها وجه اشتراکشان این بود که به یک نفر لگد می زنند. دلم برای این آفریده ها و آفریدگار آن ها هم می سوزد با این که تنهام.
پرنده ی خواننده ی توی قفس !
به انتظار آزادی منشین
برای آن به ایست
اگر رویاهایت بمیرند روح آن ها به هیچ جا نمی رود
کسی در غم های زمین شریک نیست
اگر بلرزد یا سرد و گرم شود همه نفرین اش می کنند
اگر میوه و گندم به بار آورد همه دست به سوی آسمان می برند و
شکر گذاری می کنند
مردمان کوچک و ترسو شرمنده و شرم آور
کسی از آن ها شریک غم های زمین نیست
حتی کسی در شادی های زمین شریک نیست
بلکه شادی آن را یکسره چپاول می کنند
دیوار مدرسه ی ما بلند بود و کشیده ، کابل های سه سیم وخط کش فولادی حرفه وفن در دست جلادها حکمرانی می کردند. از میان 500 نفر جمعیت فقط نگهبان مدرسه بود که آزادی داشت آن هم نه خودش بلکه سگش که هر وقت دوست داشت می خوابید ، هر وقت دوست داشت پارس می کرد سر کلاس می رفت و نمی رفت ، امتحان کم داشت ، مشق نمی نوشت. او تنها معلمی بود که به ما درس آزادی می داد ، وای که ما چقدر در یادگیری درسش تنبل بودیم !
ما شبی از یک آروغ کثیف آسمانی نازل شدیم
و برای همه خبر رستگاری داشتیم این را همه باور کردند حتی خودمان
ما خدایان الکی مقدس هنوز به رقص و نوشیدن عادت نکرده ایم
... و همه در امان هستند جز آنکه ایمان نیاورد
در واقع مورد ۳ یک ذهن بی قرار و کاونده و وسیع می خواهد که در همه چیزی رسوخ کند و سیراب نشود وقتی این چنین متنی را بخوانید حتما دچارشوک می شوید مثل اینکه برای اولین بار دارید با موجودی به اسم تلویزیون برخورد می کنید که یک اختراع است نه مثل گرم شدن با شعله ی نفت که یک کشف است. با این حال بیشتر ما از نوع ۱ و ۲ لذت می بریم. چرا؟ اشکال از ماست یا خود خواهی ما یا ذهن ناکاوشگر ما ؟ یا اصلا چیزی به اسم اختراع در نوشتن و هنر بی معناست؟

