ع ک
یعنی عاشق کور
--------------------------------------
علی کاکاوند
نشر شولا
چاپ اول: پاییز 1380
شابک: 9-3-93192-964
----------------------------------------------------------------
در این مجموعه می خوانید
1- به زبان مادری شما ......................... 7
2- تره خرد کنید ............................... 123- باز جویی ................................... 13
4- باران ........................................14
5- به راست چپ ............................. 15
6- موج در موج ...............................17
7- زندگی ام! بخواب
........................ 198- ماشین آدم ماشین ............... ...... ......21
9- مراسم سنگسار یک دیوانه .... .......... 23
10- نامه ی سر گشاده به مدیر مردگان ..... 25
11- آقای عزراییل ! سلام ....................27
12- در مقام بد و بی راه ....................................29
13- مد مدرن ...................................33
14- دیر رسیده ها .............................35
15- ع ک ......................................37
16- خل خیالی ................................38
17- نیمه ها ...................................39
18- من و اسکلت روبه رویم ............... 40
19- سیبری زیر صفر ....................... 44
20- تا گفتم گربه توبگو: می آوو ............ 45
21- بختی که سیاه پوشید ....................47
22- ماه پشت ابر بود ...................... 48
23- پری پنج شنبه ها ......................50
-----------------------------------------------------------
۱- به زبان مادری شما
این درخت را بر دارید
جایش یک علامت سوال بگذارید
یادتان باشد
روزی کسی به آن تکیه دادهیا پرنده ای روی آن جفتش را خوانده است
پس شما روی آن دو سطر نقطه چین بنویسید
- الو! آقا !
این علامت با نقطه چین ها
یعنی که عاشق بشویم؟
- نه پسر یعنی که عاشق تر شوید
هی عمو این خیابان بی فضای سبز
بوی خون هم نمی دهد
پس ما کجا گورمان را گم کنیم؟
- نمی دانم بچه گوشه ای از زمین شاید خالی باشد
برگردید از این طرف لطفا
یک پرنده و این همه علامت سوال ؟؟؟
گوشی را بگذارید
مخاطب رفته گل بچیند.
حالا گوشی را بر دارید
این یکی وقت نمی شناسد
هر چه دروغ بگویید
قشنگ جواب می دهد
- آقا ! پرنده ای که جای نقطه چین بود
کجا چال شد؟
- ای بابا لابد همان گوشه ی دنیا که نمی دانیم.
این درخت خالی را با چه می شود عوض کرد؟
لااقل شما حرف بزنید خانم
- اشتباه گرفته ای
چارراهی که لاس می زنند اینجا نیست
متلک به من نمی چسبد
اصلا گوشی را گذاشتم
هر چه بوق می زنید گور پدر امواج
مگر همین یک نقطه برفش آب شده
چرا همه سوار نقطه چین ها شدید
هی عمو ! کسی به داد خیابان برسد
سرعت ها اصلا مجاز نیست
یک علامت سوال و این همه جواب دروغ؟!!!!
الو ! الو !
کسی صدای مرا می شنود
هزار رقم شماره ی شما را تکرار می کنم
من از داد زدن خسته نمی شوم
یکی به داد نقطه چین ها برسد
همین طوری رو خیابان ولو شده اند
چرا دست از سرم بر می دارید؟
مگر نیامده اید آرام بگیرم
ببین آقا !
من جوانم تو بگو ابله و گیج
حالا از این درخت که خودش را گم کرد می پرسم
چرا جای چیزی خالی است؟
نه بچه این نقطه چین ها درست جای خودشان آمده اند
دست بردار گیج خوابم
نگهبانی!
این همه آدم که بی خیال نمی شود
بگویید به سر پرنده چه آمد؟
من سوالم گرفته
نقطه چین جواب ندهید
ترا خدا یک نفر به داد درخت ها برسد
اگر دیر برسید خودم را آتش می زنم
-......................
....................
این جور نه
گفتم اگر دیر برسید چه می شود
این شهر چرا پنجره هاش رنگی است
گفتم که ، اهل شهر شما هستم
دارم به زبان مادری شما حرف می زنم
حالا که نه بیست سال تمام
هی! هی! کسی برسد
کسی بیاید
عاشقی قرمز شد
چارراه ویران شد
درخت
پرنده
نقطه چِِِی...............
......................
.......................
------------------------------------------------
2 - تره خرد کنید
صدای این شعر
تا چند شلیک آن طرف تر نمی رود
برای شاعرش تره هم خرد نمی کنند
چه خوشگل مامانی های آن طرف خیابان
چه کور و گداهای این طرف
روی این کلمه ها
چند جنازه دراز می کشند
تا صبح خودشان را لیس می زنند
تا بوی گندشان شهر را نگیرد
برای این شعر هم
کسی تره خرد نمی کند
-----------------------------------------
3- باز جویی
برای مردن مدرکی ندارم
وگرنه تابوت تازه ای از این درخت می ساختم
آقای باز پرس !
من فقط شاهد دو بازی بودم
بازی زندگی و بازی با زندگی
که به تساوی ناحقی انجامید
یک عمر بازداشت هم مرا آدم نمی کند
وقتش که شد اعتراف می کنم
کافی ست این درخت اندازه ی من بشود
-----------------------------------------------
4- ب ا ر ا ن
راه باران را خوب بلدم
مثل خواب شب چهارده
و مردی که آن شب روی حرف من ایستاده بود
تا حقی پایمال نشود
به صورت ها نگاه کن
همیشه چیزی برای گفتن دارند
همیشه چیز هایی دارند که نمی گویند
وقتی مردم روی بخت هم سوارند
باید هم دیوانه زیاد شود
حالا می خواهد باران گم شود گور شود یا بماند
می خواهد ما باشیم نباشیم با هم باشیم
-------------------------------------------------
5- به راست چپ
من بی دلیل آدم نشده ام
تا روی آب حرف بزنم.
زیر آسمانی که سقفش
پارازیت می چکد
بی دلیل به دنیا نیامده ام
که برایم زبان در بیاورید
آنقدر هم می فهمم که از چشم آدم ها
طرف عشقشان را بشناسم
فکر نکنید برای یک مهندس افت دارد
که سر چارراه آدم های کوتاه و دراز را بشمارد
این جور که من یاد گرفته ام ریاضی فقط ارقام دروغی نیست
که از آن بشود پول ساخت.
روی زمین آنقدر بیکار پیدا می شود
که یک نفر هم اتم بشکافد
اما فکر نکنید آنقدر آدم پیدا شود
که یک نفر هم راست راست راه برود
همین امروز در حول و حوش این حوالی
معتاد شدن بی دردسر است
اتم تحریم ندارد
و اصلا راهی نیست
که شما مجبور باشید آنقدر هم راست بروید
---------------------------------------------------
6- موج در موج
از این موج به آن موجرنج نجومی کشیده ام که...
بی خیال زور ما به این بازی نمی رسد
روی دیوار هم کم نمی شود.
دیر کرده ای آفتاب !
زلال که باشی
این شاعر پشت جلد را سیاه می شود دید
بی عینک یا حتی بی چشم و رو
دیر کرده ای تو باز و من زیر عینک جغدی ام
جان می خرم
بگو رستم برسد
حتی اگر مردنی تر از من
نه ، بگو دیر برسد
قرار ما هزار سال عقب افتاده است
بگو این دیوار دیووار ایستاده است
یک ایران پوتین بفرستید
اه ! از این بالا دارم یک سان می بینم
نترسید من همه را یکسان می بینم.
دیر شد پهلوان !
مست که بودی
ماه از بالا به ته دره سر خورد
دور رسیدی هی !
پسرت دوید پایش به لب قبر گیر کرد و افتاد
امشب روی الماس ها زنی می رقصد
که خیالش از همه سو راحت است
---------------------------------------------
7- زندگی ام ! بخواب
تن های بی کار
روح های بیمار
هار و تار و خوار
یکی : برای دردسر کم راه داریم
این یکی : گم راه می شوی که برگردی
آن یکی : باز نمی شود دیواری که بالا رفت
بی خیال جوجه هایی که اجق وجق می پرند
روی دست هایم لم بده
که حالم از دیروز کمی امروزی تر است
خوبم باور کن
بیا از این پنجره الفبا را بیرون بریز
می خواهم امشب به زبانی لال برایت خط و نشان بکشم
نامت را به من نقاشی کرده اند پیش از خط و زبان
لعنت به دنیایی که آدم هاش
چپی به هم منگنه می شوند
کمی روی خوش که نشان بدهی
زیر بار می مانی
هار و تار و خوار می شوی
پس می افتی دچار می شوی.
گناه زمین نیست که ما به دروغ زندگی پی برده ایم
همه از این بوزینه هایی ست که روزی برادر ما بودند
آن ها در کوه ماندند و
ما به کلمات عادت کردیم بی کار و بیمار
سرت را درد نیاورم
بخوابی بهتر است .
------------------------------------------
8- ماشین آدم ماشین
ماشین ها زیر باران زنگ می زنند
آدم ها زیر باران عاشق می شوند
باران که می گیرد
سقفی روی سر نداریم
تن من دست سیاه هیچ چتری را
روی سرش نمی پذیرد
تو همیشه از بوی خون وحشت داری
من از وحشت تو
آن شب هم
برهنه ی برهنه زیر باران سرد
نمی لرزیدیم
نفس ما که گرم بود
کافی بود زمین هم کمی تحویلمان بگیرد
باران که شرشر می گیرد
ما هم گر می گیریم
ماشین ها زیر شیروانی پارک می شوند
آدم ها توی ماشین عاشق می شوند
تو وحشت می کنی
باران بوی خون می گیرد
و لکه ی ننگ چتری
روی سر من زور می گوید
آدم ها زیر ماشین
یک بار دیگرعاشق می شوند
باران ها روی آدم
بوی خون می گیرند
کسی نیست وحشت کند
کسی نیست عاشق شود
و همه چیز زنگ می زند
--------------------------------------------------------
9- مراسم سنگسار یک دیوانه
راه نمی روم
رد نمی شوم
بند نمی شوم.
دست بردارید
هر چه هم داد بزنید قرمزم
من اصولا موجودی هستم
که زبان در آورده ام
از ماه و راه افتاده ام
اما هنوز پا دارم.
شما می فرمایید اتاقم را بی در به کدام دریا باز کنم؟
راه شیری هم از اینجا بکذرد که چه؟
پیک پیک پر می شوم
پک پک دود می شوم
پت پت هم می سوزم
اما رد نمی شوم سراپا قبولم
شما مردود بزنید باز من قرمزم
بر می گردم به سلول بی صاحبمکه لوطی را با انترش می کشد
جان می دهد برای جان دادن پرت شدن پرت بودن
درست می فرمایید ،
دیوانه که راه وماه نمی خواهد
شما سنگ بزنید
من قرمز، لبخند می زنم
---------------------------------
10-نامه ی سرگشاده به مدیر مردگان
جوانی بودم ساده و سر به راه
مرگ مرا کسی تدارک ندید
همین طور زندگی ام.
مدرک تحصیلی ام را زیر باران امضا کردند
نقش بر آب بودم پاک و بی کار.
سرم به کار خودم بود
که چیزی بم م مب افتاد
دیدم خوابی که دیده ام دروغ است
حتی دختری که پایش به دنیای من بند بود
بی سر و سقف دست و پا می زدم
میان هوایی که نمی شد گفت: هوا...ر
اسم سربازی به سینه ام سنجاق کردند بی پلاک و پوتین
باید شعر می بافتم
رای من برای عمری تنفس ممتنع بود
گفتم: از زنده ی من مرده ای متولد نمی شود
خیال کرده اید مرده شورهای بدبخت!
تازه حرفم به آخر می رسید که دنیا به آخر نرسید
کارم به دست خودم بود
که تیر خدا در رفت
کنار پنجره ای افتادم نیمه باز
برای خل وچل های شهرم عریضه نوشتم
قبولم نکردند
این آخرها روی نیمکت ها سبز می شدم تا چراغی بزنند نزدند
دیدم امشب باید حرف آخر را بزنم می زنم:
مرا می پذیرید یا دست به کار می شوم
به قصد بر اندازی شاید بیشتر
تمام گورها را به دم اسبم می بندم
که تا ته جهنم یورتمه برود
یک راه دارید و بس :
دنیا را آخر کنید از شرم خلاص شوید
-------------------------------------------
11- آقای عزراییل ! سلام
آدم ها زیادی شرف حضور دارند
این سیگار که از دهان من آتش گرفته
تا به دست شما برسد خاکسترش هم نمی ماند.
- سر به سرم نگذار سرسری بگذر و...
گذشتم
گفتم حالا که پاک خراب شده ام
دیگر با من خر آب نمی دهند
یعنی به درد هیچ درکی نمی خورم
مفهوم شد؟
روح در هوا رفتم
راهم به دنیایی باز بود که به رویم بسته بود
پایم به راهی تا می شد که کله ام جا نمی شد
هیچ فکر نمی کردی آقای عزراییل
که ماموریت من سرت را شلوغ کند؟
چقدر علاف !
دربان پارکی شده ای که آدم ها دار می شوند
آتشکده ای که ساده راه می دهد.
جا نمی شوم تا می شوم تا بگذرم :
سلام آقای عزراییل!
بفرمایید سیگار
--------------------------------------------------
12- ... در مقام بد و بی راه
من آهنم آتشم یا هر کوفت شکم پاره
خون دلم سگی را مست نمی کند
خواستی روی یخ بنشین
یا خودت را از ماه حلق آویز کن
خیال نکن اهل معامله هستم
این پا و آن پا ندارد
تو از دماغ فیل افتاده ای و من از شاخ خر
بدبخت! سرت را شیره مالیدند بی خود نیست که شیره ای شدی
آتشکده نیست اینجا دعوتت کنم به قلیان و قهوه
رستگاری از تویله ی ما دور است وافور عزیز!
خبر دار!! آخر کلاس حضور-غیاب می شود
کسی خارج نشود که نشه نباشد
- اجازه ،من اصلا می خواهم در آینده معتاد شوم
به حماقت کسی بر نخورد انشا تکراری نیست
تیتر به تیتر تصحیح تان می کنم بچه های سر راهی!
جیک هر کی در بیاد به چارمیخ تخته اش می کشم
تا آدم نشده اید کاباره ای در کار نیست
(تمرین امروز: ) هیچ دل نبندید دهان دلتان را ببندید
که اضافه نخورد به اعصابش مسلط باشد
دیگر حرامزاده ای که نبض زمین را تند می گیرد به من مربوط نیست
قرار نیست هر دروازه ای گل شود من هم گل بگویم
کر شوم اگر راست بگویم
از دل سگ ما گذشت لوس شود لاس بزند.
از فحش بدتر زورم نمی رسد نثارت کنم حیف آسمان!
می دانم این ابرها نیامده اند که خبری شده
تو هم اگر خواب دیدی از ترشی شام است
باد بی پدر مدیترانه روی ماهت را نمی گذارد ببینم
بس نیست دیگر؟
بچه ها صحنه را مدرن و خبردار بازی کنید
فیلمی نیست از فیلتر ما نگذرد
حتی دروغ نیست که روی آنتن عکس لخت گاوی پخش می شود
مدرن یعنی این
با سرعت نور
جوری که بنگ روی فوتون بار بزنی
به تندی لیزر ماوراء بنفش زرت بزنی
بی خود نیست از صحنه تا اینجا دویده ام
که بگویم نقش تان را پاس بدارید
(سرشان شیره می مالم زیرشان هم یخ سیبری)
جد آباد هیچ دایناسوری بی فحش های من نمی لرزد
توی این گرما که خر می ترکد آشغال نریزید
یعنی هر عاشقانه ای به گوش من نخوانید
من که تا دیروز نقش کاکتوس را برای بیابان و خیابان بازی، نه
حمالی می کردم
استاد نظامی!
این هم نقش بود ؟ ما را بازی دادی
که دنبال لیلی راه بیافتیم و متلک بارمان باشد؟
این جور که تو می ترکی
روی باروت سفید است
شیره ای شدن که زور ندارد زور هم ندارد
ما از دست رفتیم
پیر شدیم و یکی نگفت: بابا کو حوصله ی زندگی
تو اما نشه و جوان
زمین را برای خوردن کم می آوری
یا از این شعر قاه قاه سر حال می شوی
این حکایت تازه نیست
من هم آهنم آتشم هر کوفت بخواهی نخواهی ام
اما اهل معامله نه
-------------------------------------------
13- مُد مُدرن
من از بارانی خیس شده ام
که احتمالا پیش بینی می شود
رنگ زمین سبز سیر گیجی است
به خیالش که سر من سُر می خورد
تو جَز می زنی روی جزیره ای که جذام می گیری
من بال می گیرم تا هَپَرپَرپَروت
سگ هار بالدار معنی خاصی نمی دهد مگر اینکه اهل برنامه باشد
تو رقص می گیری روی سینه ی هر کاباره ای
من دست می برم به هر بابایی که نان بدهد
بکو قناری ها کم قارقارکنند
بگو دست به یکی شده ام آدمتان کنم
وگر نه این مرغ شب همیشه ی آسمان
در ملکوکوکوکوت می خواند
روی یک دندگی ام گاز نگیر
هار و بی عار بال در می آورم
روی من دست بلند نکن
جیغ جوجه جغجغه ها در می آد
آره کم بی راه نیست که ما هم آدمیم
---------------------------------------
14- دیر رسیده ها
هر روز وقت غروب
این کلاغ مادر مُرده می آید و
دل ما را خون می کند که چه؟
خبر مرگ تو را هم بیاورد
اتفاق مهمی نمی افتد
اینجا آنقدر دل هست که زمین نلرزد
کناراین همه مرز خط توی خط افتاده است
آنکه باید به موقع می آمد همیشه دیر می رسد
وجای این همه قرار خالی می ماند
هر روز وقت صبح
این ساعت زنگی
خواب ما را حرام می کند که چه؟
خواب مرگ تو را هم ببینم
از بیداری شیرین تر است
حضرت زلزله!
من که خونی زمین نیستم
تا شب و روز حساب پس بدهم
-------------------------------------
15- ع ک
ع ک یعنی عاشق کشته مرده ی تو
می خواهی باور نکن
غزل که شاخ ودم ندارد
حالا می خواهد تو غزال باشی یا هر درد دیگری
این همه زهر ماری برای دود شدن بسته شده اند
وگرنه روی خاک مسموم
جوانه دادن هیچ حال هم نمی دهد
برای تسلیت گفتن درست سر ساعت می رسند
اما برای سلامی جانشان در می رود
می دانم به این راه اشتباه آمده ام
بی خیال گربه!
ع ک یعنی عاشق کور
--------------------------------------
16- خُل خیالی
این آدم های جورواجور
خواب مرا خالی نمی کنند
از سر شب بارانی
تا ساعت سر حال صبح
در اتاقم جمع می شوند
سیر می رقصند و روی هوا داد می زنند
گاهی مرا با مثل خودشان اشتباه می گیرند
و تا بخواهیم همدیگر را ببوسیم
اتاق بی خیالِ شب می شود
-------------------------------------
17- نیمه ها
تنها تو نیستی
که خواب مرا می بینی
تنها من نیستم
که خواب تو را آشفته ام
ما همیشه نیمه ی خود را گم می کنیم
و آنقدر دنبال هم می دویم تا پیر شویم
راه خانه را فراموش می کنیم
و از سایه ماه دل نازکمان می گیرد
عشق را می بازیم و
به دنبال انتخاب زیباترین گل
در خیابان ها تکراری می شویم
بازهم به خواب می رویم
به خوابِ هم می رویم
-------------------------------
18- من و اسکلت روبه رویم
همین فردا بود که حرف می زدند
اسکلت های آدمی که به ردیف راه می رود.
- من که راست و درست فلجم
سر و ته ام را به هم ببندی کودکی را می بینی
که روی زانوهای هیچ زنی آرام نیست
به ردیف نشسته اند
با این شبی که به روی من دندانش کُند شده است
و دری که باز می شود: بفرمایید اتاق خواب نداریم
دنبال دختری دلخواه می گردم اسکلت!
این شهر آرامم نمی گذار د
کنار خیابان پر از خواب آنهایی ست
که به ردیف میلرزند
و دری که بسته می شود : خوش آمدید تازه وارد نمی خواهیم
هزار و یک شب است که برای تو لالایی می خوانم
و هر شب پیش از تو خوابم می برد بی خوابگاه و خیابان
چه صدایی می دهد این درد بی بخار
که انگار پرت می شوی تا شروع آدم
به دنبال بستر و همسر که دیگر شاعر نمی شوی
- به کدام سمت راهم می دهید تا راست و دروغ حرفم را بزنم؟
چپ و تنگ افتاده ام
چه فرق دارد؟ کوچه ای که در بیشتری به آن باز شود
یا خانه ای که دلش برایم لک زده باشد
- نبض مرا نگیر تب می کنی
دیدی روز رسید و هنوز سیاه می دمی
به ناف این دختر دروغ نبسته اند که آدم را به خودش عادت دهد
می خواستم مادرم بشود
اگر بچه ی بدی بودم فقط گازم بگیرد
نکند معتادم کنی به ماندن
همین فردا می شود که فرار روی سرم می دود
و دیگر اجازه ام دست هیچ بشری نیست.
نه این پنج شنبه و نه هیچ هفته ای دیگر
نا امیدِ لبخند حتی عزراییل نیستم که
به خاطر یک هم بازی
دختری که هر وقت خواستم بابایش بشوم
اگر بچه ی نازی بود برایش شلوار قرمز بخرم
کجا گاز می زنی هی!
به بن بست که خوردی
مرا پرت کن زیر دری که قبض چند هفته بی خوابی اش
اخطار خورده است
- تب مرا نگیر درد می گیری
بدنت سیخ سیخ می شود و
دیگر از دست هیچ دنیا دیده ای کاری ساخته نیست
آنقدر روی دنیا دست بلند کرده ام که
جیکش در نمی آید
پدر این دردها را در آورده ام
با بوی الکل و دارو روی این تخت سیاه-خیابان-...حواست کجاست؟
- هم بازی من ناز و قشنگ
دختری که هر وقت خواستیم کوچک بشویم
و توی اتاق عمل بازی مان قبل از بی هوشی
در لبخندی بستری بشویم
-----------------------------------------
19- سیبری زیر صفر
سَـ سَـ سرد است سَـ سَـ سردی ست
خسته ام خراب
دست به شراب نه نَبَر
فقط حرف بزن قشنگ ! سراپا یخ یخم
از درون به سیبری پی برده ام
مثل استوا دور کمرم بچسب
دهانم را به ها..کردن ببوس
مرا در پیراهنت بپیچ داغم کن از نمی دانم هر چه عشق
چیزی بگو مثلا سلام
سـ سـ سرد است
نه عزیزم ! این جوری نمی شود
عاشق نه دیوانه ام باش
--------------------------------
20- تا گفتم گربه تو بگو : می آوو
گربه ها سر قرار نمی آیند
یا به قرار نمی رسند
یا که قرار ندارند
زیر برف های اسفند پرسه می زنند
آنقدر که چارشنبه سوری را بسوزند
و تا عید دیگر در ناز و انتظار صفا کنند
آنها مستی ما را خوب می فهمند
هستی ما را خوب می خندند
روی حرف ما لاف می زنند
روی خواب ما خواب می بینند
با بی حالی ما حال می کنند
و برای گریه هامان حرف در می آورند
خوب می دانند :
کجا ناز کنند
کجا قهر باشند
اخم که می کنی
گربه ها بی قرار می شوند
دور لب را می لیسند
و مثل دیوار راست دروغ می بافند
برای حرف کم نمی آورند
و از یک قول خوشبختی
قند توی دلشان آب می شود
پاییز که شد
گربه ها
زیبا
به آخر
می رسند
---------------------------
21- بختی که سیاه پوشید
از آخر که بر گردی
من شروع می شوم که راه بیافتم
صدایت می زنم که: لبخندت روی شانه ام جا ماند
و تو بغض کیف مدرسه ات را
روی سرم خالی می کنی.
انارهایی که زنگ تفریح باید تمام می شدند
دور سرم آتش می گیرند
من که به آخر می رسم
تو تازه راه می افتی لبخند بزنی
شانه ام خالی ست
اناری که در دستم جا ماند
شاید از کیف دختری افتاد
که کسی به پایش پیر نمی شد
------------------------------------
22-
ماه پشت ابر بود گناه ما نبودچشم هامان به هم گیر دادند
دیگر فراموش کردیم از کدام راه آمده ایم
داشتم گم می شدم برنگردم
مادرم سر کوچه موهای تو را کُردی می بافت
شبیه خودش شده بودی
اندازه ی تخت سفیدی که او را پس نداد
روسری ات را به من سپرد
که سهم خیابان ها شدم
و دیگر یادم رفت به جشن تو و نیلوفرها برسم
گناه او نبود
دل هامان از هم بریدند
یادشان رفت رو به هم بسته نباشند
تو شبیه خودش هم قد خودش بودی
دست مرا می گرفتی با هم گم و گور شویم
نمی دانستی سر کوچه جا مانده ام
تنهایی ات را به چشم هات سنجاق کردی
می خواستی برادرت را خاک کنی
نمی دانستی قبری که پیدا کرده ای
سال هاست نقش مرا بازی می کند
گناه کسی نبود
همه چیز باید تمام می شد
----------------------------------
23-
پری پنج شنبه هاپری نازنینم ! سلام
شب سردی ست
سرشار از مهر و مِه
شبیه شبی که تو را داشت
و به خورشید دل نبسته بود
شبی که روی لبانت نوشت یاس
و بوی دهانت دوستت دارم بود فقط
چقدر برای ستاره ها هورا کشیدیم
چقدر عاشق بودیم
چقدر خوشبخت
با دردی به دنیا آمدم که زودتر از شناسنامه بزرگم کرد
پشت همه ی نگاه ها را تا آسمان دنبال کردم
چقدر خواب خیابان های بهشت را دیدم
تا تقویم شب های بارانی را
همه به نام تو ورق زدم
تو که فرشته ی دریاهای شیرین بودی
و از جهنم آدم ها گرفتی ام.
قلبمان بزرگ بود
اما برای دوست داشتن وقت زیادی نداشتیم
گفتم: یادت باشد من زود دلم می گیرد
مثل آهوی بی پناهی که از تشر زمستان می میرد.
و تو مثل اعدامی شب آخر در حدقه هایم خشکیدی
چه می دانستیم که این چارراهِ خون و لاشه
مسافرانش را تنها می کُشد
و آسمان همیشه رنگ غروب می گیرد
غروبی که تو را در حریر گریه اش گرفت و
به باد سپرد
پریان دریایی سیاه و سوگوار برخاستند
و کسی نبود شانه های لرزان مرا در دست هایش بگیرد
تازه دانستم آن مرد که قلبش زیر پا لِه می شد من بودم
تمام شب های شهر را می تکاندم
همه جا چشم های تو از سر شاخه های شب
روبه رویم می افتاد
بوی پیراهن و گریه ی غروب آخر
و درختی که از تنهایی من باروَر بود....
شبانه هایی که آفتاب از هیچ پنجره ای لب به قصه نمی گشود
و جز صدای خداحافظی چیزی نفس نمی کشید
شبگردی لاشه ی سنگینی با خود می کشید
در سمفونی رودخانه شست و شو می داد
و رو به ستاره ها مرثیه می خواند.
سالیان سیاه می گذرد
و پریان دریایی
هنوز قصه ی مردی را به گوش هم می خوانند
که هر پنج شنبه
قلبش را در آب های خونی غروب تازه می کند
هنوز هم خواب خیابان های بهشت را می بیند
و دیوانه و بیمار با خود تکرار می کند:
خداحافظ...
خدا حافظ پری زیبای غروب پنج شنبه
بهمن 1376
--------------------------------------------
پایان